|
شهيد سيداحمد برقعي
شناسنامه و حماسه شهيد سيداحمد برقعي همچون ساير شهيدان آغازي دارد ولي بي پايان است. خصوصيات ارزنده وجود او كه در ياد همگان مانده است همواره صلاي عشق به مكتب و جانبازي در راه معبود و تسليم در مقابل او امر او را به گوش ميرساند. گاه انسان درمانده ميشود كه چه شد كه جواناني با سن كم اينگونه اسوه مجاهدت و تلاش و فضيلت و از همه مهمتر تقوي و تهذيب نفس شدند.چگونه بزرگترها شاگردي كوچكترها ميكنند؟
چه شده است كه مدعيان قهرماني ميدانهاي ، سرلشكرها و افسرهاي جنگ قلدر بعثي در مقابل فرياد تكبير يك بسيجي كوچك اندام و قوي دل سپر مياندازند و دست بر سر ميگذارند؟جه چيز اينان را اينگونه كرد؟ …. چه شد ؟ اينان نزد كدام استاد به شاگردي نشسته اند؟
در اين نقطه تنها جوابي كه به ذهن انسان وارد ميشود اين است : "روح خدا خميني"
و عجيب تر آن كه اين استاد خود را شاگرد شاگردانش مي داند اين دور را چگونه ميتوان حل كرد ؟ ما فقط اين را ميدانيم كه امروز از عنايات خداوندي امتي در ايران اسلامي پيدا شده اند كه در فداكاري در سراسر تاريخ كم نظيرند و شهيدان اينان چونان شهداي صدر اسلام از فضيلت برخوردارند و شايد اگر بگوئيم اينان كه نه رسول خدا(ص) را ديده اند و نه امام زمانشان را ، و در عين حال با اين يقين ميجنگند، افضلند، سخني به گزاف نگفته ايم.
آري شهيدان اينگونه اند و وقتي قرآن فرياد برميآورد كه به شهيدان مرده مگوئيد،اعلام مي كند كه اگر بر مرگ مردگان تسليت ميگوئيد بر مرگ شهيدان تبريك گوئيد. اگر خاطره مردگان را از خاطر ميزدائيد ياد شهيد را همواره زنده نگه داريد اگر مرگ مردگان مرگ است ، مرگ شهيدان حماسه است و صلاي زندگي طيبه. ما نيز به تأسي از قرآن عظيم دست به جمع آوري اين مجموعه زديم شايد به اهدافي كه ذيلاً ذكر ميشوند ، قدمي نزديكتر شده باشيم و اما اهداف ما در انتشار اين جزوه آنست كه :
1- فرزندان اين سرزمين، بتدريج به سن عقيده مندي و رشد ميرسند، و به هديه گرانبهاي جمهوري اسلامي يعني حكومت اسلام، به رايگان دست مييابند، بدانند كه انقلاب اسلامي توسط خونهائي به پيروزي رسيده كه براي رضاي خداوند و اعتلاي كلمه حق ، با سخاوتمندي تمام بر زمين مجاهدت و معركه ، مقاتلت با كفار ريخته است تا آنها نيز به نوبه خود آنرا از شر اعداء محفوظ دارند و پرچم عزت را همواره افراشته نگهدارند، سستي نكنند و در انتظار روزي كه دست حق از آستين مهدي"عج" بدر آيد با ياري جمهوري اسلامي زمينه ساز آن روز باشند.
2 -… شايد گوشه اي از دين عظيمي كه شهيدان بر ما دارند با ابلاغ پيامشان ادا كرده باشيم كه پيامهاي بزرگ را از مردان بزرگ بايد شنيد و شهيدان محبوب خدايند و صاحب قدري عظيم
3 - … معتقديم خصائل ثابته اي كه در وجود اين موجودات ملكوتي وجود دارد همانها راه را براي توفيق شهادتشان باز كرده است. ميخواهيم فضائل آنان را بازشناسي كنيم و از آن درس پيروي راه شهيدان را بگيريم.
4 - … با روح والاي شهيد آشنا شويم كه شايد موجي از اين درياي عشق به مكتب در وجود ما سرازير گردد.
5 - …. با آشنائي با اين الگوهاي ايثار به قدر و منزلت استاد آنان يعني اسلام عزيز و دستورات حيات بخش آن و ولايت فقيه و امام بزرگوار بيشتر پي برده وظيفه خويش را در حيات كوتاه دنيايي خويش به وضوح تشخيص دهيم.
انشاء ا….
زندگينامه شهيد سيداحمد برقعي
يادداشتي كه ذيلاً آمده است فرازهايي از زندگي سراسر درس شهيد مفقود سيداحمد برقعي است ، اميد كه بيان نكات بارز و درس امور زندگي او ما را در پيگيري راه شهيدان ياري نمايد.
بعد از دوران تحصيل ابتدايي وارد مدرسه راهنمايي ظفر شد. اين دوران مقارن با تظاهرات خياباتي انقلاب و متعاقباً پيروزي نهضت اسلامي بود.
سيد احمد برقعي در سال 1343 يعني همان سالي كه امام در جواب مزدوران شاه كه از ايشان مي خواستند يارانش را معرفي كند فرموده بود "پيروان من در دامن مادرانشان هستند". بدنيا آمد و او بحق ياور امام زمان خويش شد چرا كه فردي كه هم از جانب پدر و هم مادر فرزند ائمه اطهار(ع) است بياري دين اولي است و به شهادت سزاوارتر.
آقا سيد 1 دوران متوسطه را در بيرستان شريعتي گذراند . در اين سنين بزرگترين تحولات در زندگي او واقع شد. آشنايي با افراد و مجامع گوناگون و فعاليتهاي مختلف ، ظرفيتهاي او را گسترش داد و براي تصدي وظايف دشوارتر آماده ساخت. درهمين دوران مدتي تصدي كتابخانه مهديه همدان را پذيرفت و در آنجا سعي زيادي در نظم دادن و ترتيب امور كتابخانه نمود. در دبيرستان نيز در انجمن اسلامي فعاليت مينمود و در اوج فعاليت منافقين ، كه انجمن اسلامي يعني نماينده انقلاب در مدارس بسيار مورد حمله قرار ميگرفت، هيچگاه از سنگر انجمن اسلامي و وظايف آن كنار نرفت.
احساس وظيفه و ارتباط با ساير برادران مسلمان او را به حزب چمهوري اسلامي رهنمون ساخت. ره اوردهاي اين دوره چند ساله در زندگي سيد احمد بسيار ارزنده بود. او در اين رابطه به وسعت نظر خوبي دست يافت، با كار تشكيلاتي آشنا شد، و نظم در كار را فرا گرفت.
قدرت اداره و تصدي مسئوليت از جمله اداره جلسات و مديريت او در اين جريان شكل يافت. مدتي كار در قسمت نوار خانه و نيز مدتي در بخش تبليغات و تلاش در برگزاري هر چه باشكوهتر مراسم هفتم تير در چند سال متوالي و ساير فعاليتها به او تجربه هاي موفقي از ،كار و ،"قبول مسئوليت" داده بود او بخوبي از هر امكاني براي رشد روحي و خدمت به اجتماع بهره ميجست.2 او در هر زمينه سعي داشت در سنگر انقلاب باشد. در جريان تاسيس دفتر هماهنگي بني صدر ملعون در همدان كه سلامتيان در آن سخن ميگفت و به انقلاب و حزب ا… توهين مينمود لازم بود كه اين سخنراني ضبط و جهت اقدام قانوني به مراجع ذيصلاح فرستاده شود. سيداحمد با وجود سن كم ، خود را به نزديك سلامتيان رسانيده و ضبط صوت خود را جلوي دهان او گرفته بود ارازلي كه در محل بودند او را شناخته و به خطر اين كار پي برده و بعد از سخنراني با ضرب و شتم او سعي كردند كه نوار را از چنگال او خارج كنند،او اگر چه زخمي شد ولي با زرنگي مخصوص خود نوار را از محل خارج و به مقامات ذيصلاح تحويل داد، كه مجموعه اين مدارك به رسوائي و سقوط آنان انجاميد.
هنوز دوران تحصيل او بپايان نرسيده بود كه آزادي و آمادگي خدمت كه در وجود او بشدت مشهود بود او را بصورت افتخاري وارد كميته انقلاب اسلامي همدان نمود و اگر چه مدت كمي در اين نهاد بود و بزودي از طريق سپاه عازم جبهه شد ولي تلاشي كه براي اصلاح و ياري اين نهاد انجام داد بسيار چشمگير بود چنانكه بيشتر وقت خود را در آنجا ميگذرانيد.
قسمتي از وصيتنامه شهيد
"خدايا تو را به مادرم فاطمه زهرا(س) قسم ميدهم كه به مرگ در بسترم رضايت نده ، شهادت را نصيبم فرما".
"جبهه ، دانشگاه سازندگي"
او هنوز ديپلم نگرفته بود ولي بارها راهي ديار عاشقان سرزمين جهاد و كسب رضاي الهي شد. از اين هنگام شخصيت او دگرگون شد. او در جبهه خود را يافت. نمونه هائي از حضور در جبهه در مصاف مستقيم با كفر جهاني ، شركت در والفجر 2 - حاجي عمران و الفجر 5 چنگوله ادامه خيبير - مجنون و … و … والفجر 8 - فاو بود.
درمناطق ديگري نيز همواره با پركارترين و پرمسئوليت ترين واحد يعني اطلاعات عمليات ، بارها به قلب دشمن وارد و با كسب اخبار جبهه مقابل مقدمات حملات را فراهم ميآورد كه يكي از اين ماطق در حال حاضر به منطقه كربلاي 5 مشهور است.
او همواره ارتباط با برادران جبهه اي را حفظ ميكرد تا اگر پيامي از حمله به گوشش برسد با شتاب خود را به آن صحنه برساند.
آزادي ، آمادگي و بريدگي از دنيا در اين جا نيز نمود مي يافت . ماه ها در پادگان ابوذر و دزفول و جبهه هايي كه در اختيار تيپ انصارالحسين (ع) بود ميماند و در آنجا از قبول مسئوليت ابائي نداشت و شكسته نفسي هرگز او را به فرار از مسئوليت سوق نميداد، چنانچه از تك تيراندازي ، مسئوليت در تبليغات، آموزش گردانها و واحدهاي تيپ هر كدام را در زماني بر حسب نياز تيپ تصدي نموده بود و همانگونه كه ذكر شد مدتي نيز در خدمت برادران ايثارگر واحد اطلاعات عمليات به گشت و شناسائي و … مشغول بود.
او اگر چه بر حسب وظيفه گاه در همدان بود اما هرگز قرار نداشت و اگر مدتي در استانداري همدان به كار مي پرداخت با شنيدن خبر حمله سريعاً انتخابي را كه بايد ميكرد، كرد.
از علاقه وافر او به جبهه همين بس كه بگوئيم در سال آخر تحصيل خود كه همگان در فكر دانشگاهند او در جبهه بود و نهايتاً تحصيل خود را در جبهه به اتمام رسانيد و بعد از اتمام تحصيل نيز با وجود معاف شدن از سربازي بدليل بيماري ، باز تا آن هنگام كه در بهمن 1364 وارد دانشگاه شهادت گرديد جبهه را رها نكرد.
"ارتباطات اجتماعي"
بخش ديگري از زندگي او در فواصلي كه در همدان بود ارتباط با دانش آموزان مدارس، اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانش آموزان ، و برگزاري جلسات دانش آموزي تحت عناوين مختلف بود زيرا بشدت معتقد به ايجاد محيطهاي صميمي و گرم بود كه آن افراد مستعد، به مكتب علاقه و وابستگي پيدا كرده و در آينده خواهند توانست مدافع اسلام باشند.
در اين زمينه حتي به رفقاي قديمي خويش نيز توجه داشت، او سعي داشت از نقاط علاقه آنان اطلاع يابد و با ارتباط مداوم به آنان بفهماند كه آنچه آنان علاقه دارند و در مراحل اول منافاتي با مسلمان بودن و فعاليت براي جمهوري اسلامي ندارد و از همين دريچه آنان را به جلسات مختلف وارد ميكرد و با معارف اسلام آشنا ميساخت.
البته اين امور مختص به او نبود او و تمامي دوستانش به اين امر معتقد بودند. دوستاني كه عده زيادي از آنان به پيمان خويش وفا كردند و شهادت را برگزيدند و عده ديگري راه آنان را پي گرفته اند و "منهم من ينتظر" كه عده اي از شهيدان آن راه عبارتند از شهيدان : ترك ،حجازي ، ملكي ، گروسي ،سرهادي ، مصباحي ، قدسي ، محرمي ، محمدي ، فضل اللهي ، رستمي ، مختاري مجاز ….
اينان مصداق بهترين همنشيناني بودند كه در حديث نبوي آمده است: با كساني مجالست كنيد كه شما را بياد خدا اندازد و سخن او بر عملتان بيفزايد و كردارش شما را به آخرت تشويق كند."
قسمتي از وصيتنامه شهيد
"خدايا به خانواده محترم شهدا صبر عطا كن تا شكرگزار نعمتي باشند كه به آنها ارزاني داشته اي "
آقا سيد اگر نقطه ضعفي در كسي ميديد او را تكفير و تفسيق نميكرد و با ارتباط مستمر سعي در رفع آن مينمود همانطور كه ذكر شد او در كار روزانه خود بخشي را به ملاقات دوستان ميپرداخت. اين خصيصه في الواقع مخصوص او بود كه حتي روز و ساعت بعضي ديدارها كاملاً مشخص بود. او نام دوستانش را در يادداشتي كه از او باقي مانده است بترتيب الفبا نوشته تا از ياد و زيارت و دعا براي آنها غافل نباشد. در سفر نيز از مكاتبه با دوستان نزديك و دور غفلت نمينمود. او بواقع در نگهداشتن دوستانش عجزي نشان نميداد. او بواقع در نگهداشتن دوستانش عجزي نشان نميداد.البته دوستان او منحصر به همسن و سالان نبودند بلكه بطور مستمر بخدمت بعضي از بزرگان شهر ميرسيد و از محضرشان استفاده مينمود. حجت الاسلام و المسلمين موسوي امام جمعه محترم همدان او را كه با ايشان عقد اخوت خوانده بود بياد دارند.
آيت ا…نجفي (آقا نجفي) نيز در نظراو از قداست خاصي برخوردار بودند و او مدتها براي نماز خود را به مسجد ايشان ميرسانيد. با مسئولين شهر نيز بعضاً مانوس بود. استاندار محترم آقاي صالح و برادر آقامحمدي نماينده محترم همدان در مجلس شوراي اسلامي مكرراً او را از تجربيات و سخنانش بهره مند كرده بودند. او آشنايي و ارادت خاصي نيز به حجت الاسلام شيخ حسين انصاريان داشت.
"ارتباطات و حالات معنوي"
از خصوصيات بارز او علاقه وافر به ائمه اهل بيت (ع) بود و بخش عظيم از يادداشتهاي او اشعار و نوحه هائي درباره حضرت زهرا (س) و مظلوميت آن دخت رسول خداست.
به امام رضا (ع) نيز علاقه عجيبي نشان ميداد و در سالهاي آخر گاه در سال بارها به مشهد مشرف ميگرديد.
گوئي ارتباط خاصي ا و را به آن ديار ميكشانيد. در مناجاتي كه ضميمه است مي نويسد؛ در مشهد معامله كودكانه اي با حضرتش (خداوند) كردم هنوز بها را نداده جواب آمد البته با وساطت امام رضا (ع) و … شهيد جعفر حجازي در توضيح اين قسمت ميفرمود سيد احمد به من گفته است كه در مشهد قصد كاري داشتم شك كردم و براي كسب يقين از حضرتش درخواست نمودم و با واقعه غيرمنتظره اي كه پيش آمد مطلب برايم روشن شد از همين سنج روابط نكته دومي نيز وجود دارد كه شهيد حجازي آنها را بازگو ننمود و شك از نويسنده اين سطور است كه آيا شهيد برقعي اصولاً مطالب را نگفته و يا شهيد حجازي به دلايلي آنرا بيان نكرده است.
باز از خصوصيات بارز او التزام به شعائر اسلامي مثل نماز جمعه، زيارت شهيدان ، احترام به علماي اسلام ، دعاي كميل ، روضه و مصيبت اهل بيت (ع) و … بود ه به آنها اهتمام زيادي داشت و قسمت اعظم وقت خود را به آن اختصاص ميداد.
آثاري كه از او باقي مانده نيز حاكي از وجود روحي عرفاني و عاشقانه در اوست و اين خود حديثي مفصل و جداگانه دارد كه قلم ما از توصيف آن عاجز است و تنها توصيه ما مطالعه يادداشتها و وصيتنامه آن شهيد سعيد است كه ضميمه همين جزوه ميباشد.
"مراقبت بر واجبات و احتراز از محرمات"
از مهمترين و درس آموز ترين خصائل او توجه شديد به انجام واجبات و ترك محرمات بود: از معصيت خداوند خوفي بزرگ جانش را فرا ميگرفت. اين نكته در يادداشتها پيداست، او بشدت از غيبت و تهمت ودروغ و … كه ناشي از سستي اراده در مبارزه با نفس و شيطان است دوري ميكرد و در اين راه بطور جدي ملتزم به امر به معروف و نهي از منكر بود.
او كاملاً بر اين امر واقف بود كه گاه احترام متقابل مانع از انجام وظيفه ميگردد، لذا در وصيتنامه مينويسد: شما را شديداً به رعايت اصل امر به معروف و نهي از منكر توصيه ميكنم.مبادا يادداشتهاي اشتباه از دوستي ها و رفاقتها مانع از انجام وظايف گردد.
آقا سيد اگر نميتوانست از منكر جلوگيري كند از محل دور ميشد. در مجلس او گناه جائي نداشت و اين بزرگترين نشانه توفيق الهي براي كمالي است كه او را به نهايت درجه يعني شهادت رسانيد.
جمع بين تهذيب نفس و تذكر و توجه به معارف و معاني و حفظ ارتباط با خداوند از سويي و رفت و آمد و جوشش در صحنه اجتماعي از سوي ديگر كاري دشوار است كه او توفيق اين كار را يافته بود. خنده و شوخي و گرمي ظاهرياش با باطن محزون و دل خائف و گريه ها و توسلات او كه آثارش به آن گواهي ميدهد ظاهراً ناسازگار است اما اگر در وصيتنامه اي مينويسد "المومن حزنهه في قلبه و بشره في وجهه" خود مصداق اين حديث علوي است.
در اينجا مجدداً بر اين نكته تاكيد ميكنم كه ذكر اين نكات به معني خالي دانستن از هر عيبي نيست بلكه براي درس گرفتن از يك زندگي پاك است كه همين پاكي راه براي كمال در حد شهادت فراهم كرده است.
"سبقت جويي و سرعت در انجام وظيفه"
نكته جالب توجه در سيداحمد آمادگي خدمت در او بود وي بدليل بيماري چشمي از سربازي معاف گرديد ولي از اين امر خوشحال نبود و اگر معافي را گرفت تنها بدان دليل بود كه به قانون رفتار كرده باشد. لذا قبل و بعد از معافيت مكرراً در جبهه بود. او در جبهه هويت خود را يافته بود. بسياري از خصوصيات بارز و كمالات نفسانيش محصول حضور در جبهه بود.
آقا سيد از هر امري كه او را قدمي به حق نزديك ميكرد با تمام وجود استقبال مينمود. سخت ترين مسئوليت و آسانترين وظيفه در نظر او يكسان بود. از گشت شناسائي و غواصي و … به همان اندازه استقبال ميكرد كه از اداره جلسه اي در همدان و يا ملاقات با يك دوست صميمي ، نيش در راه خدا براي او نوش بود. بارها نگهباني اضافي و يا نگهباني بجاي دوستان را بر خواب ترجيح ميداد زيرا محرك او انجام وظيفه و تقرب به خدا بود.
از وصيتنامه شهيد
"اين شهادتها در مقابل آقا اباعبدا… هيچ است. مطمئن باشيد چيزي جز خواست درونيم نيست."
نكته مهم ديگري كه بايد براي رفع هر گونه توهم بگوئيم آن است كه اگر در حين تحصيل به جبهه عزيمت نمود نه از آن جهت بود كه از درس خواند ن عاجز باشد زيرا او در درس نيز ممتاز بود. نه تنها در دروس دبيرستان بلكه در دروس جامع المقدمات و تفسير و … كه در همدان برقرار ميشد نيز برجسته بود، اما نكته آن است كه ايشان ياوران روح خدايند و زبان حالشان آنست كه از تو به يك اشاره از ما به سر دويدن.
اگر ماموريتي به تعدادي افراد در حد واجب كفائي نياز داشت آقا سيد توقف نميكرد شايد بهترين تعبير آن باشد كه از جاي خود ميپريد و دواطلب ميشد و در زمره كساني قرار ميگرفت كه حدكفايت را تأمين ميكردند.
او در سرماي سخت و گرماي كشنده گوشه مطبوع چادر يا سنگر را رها ميكرد و در پي انجام امور لازم جبهه از اين سو به آن سو در حركت بود.
آقا سيد هنگاميكه براي ديدار دوستان خويش راهي زاهدان گرديد به محض آنكه فهميد موضوع تعقيب عده اي قاچاقچيان مطرح است، اسلحه را برداشته و همراه پاسداران كميته زاهدان به تعقيب پرداخت و مهمان بودن مانع استفاده از فرصت براي انجام امري كه رضاي خدا در آن است نگرديد.
همانطور كه گفتيم غرور در وجود او راه نداشت ولي شكست نفسي نيز او را به بي بند و باري نكشانيد. وي در راه كسب رضاي خداوند مسئوليت را نيز قبول مينمود اما هرگز در پي مقام نبود و همت خويش را بر مسئول شدن صرف نميكرد. دليل واضح و بارز بر اين ادعا آن است كه در آخرين بار هنگاميكه احساس كرد نيروهاي رزمي بسيار مورد نياز است وارد رسته هاي رزمي شد و تفنگ بدست گرفت و نام خود را در دفتر بسيجيان لشكر امام زمان (عج) ثبت نمود و اين درسي است براي تمامي كسانيكه با جديت تمام قصد آن دارند تا از تمام ابتلائات چون برق خاطف بگذرند و با قبول مسئوليت در راه رضاي خداوند طريق وصول به او را بپيمايند.
مطالب درباره اين باب الحوائج 3 بسيار است و ما يقين داريم كه دوستان او بيش از آنچه در اين مختصر آمده است از او اطلاع دارند ولي آنها نيز بدانند كه شهيدان در آسمانها معروفترند تا در زمين و با اهل سماء آشناترند تا با اهل دنيا .
سخن را در اينجا به پايان ميبريم و از دور شب 30 بهمن ماه 64 در شبه جزيره فتح شده فاو ( اين نقطه درخشان در طول جنگ تحميلي را نظاره ميكنيم.)
"فاو … پيروزي … شهادت …"4
شب سي ام بهمن ماه 64 در گردان 154 به فرماندهي سردار بزرگ اسلام شهيد شكري پور غوغائي برپا بود. بچه ها براي عمليات آماده ميشدند.
قرارگاه خاتم الانبياء (ص) اين آخرين عمليات را كه بايد به ايمني شبه جزيره فاو منتهي ميشد، بسيار حياتي دانسته و برانجام اين عمليات تاكيد بسيار كرده بود.
قسمتي از جاده فاو - ام القصر كه محل آخرين و قويترين پاتك تانكهاي عراقي بود بايد تصرف ميشد، تا پيروزي جنگ فاو قطعي شود. اگر اين كار بخوبي انجام نمي شد امكان دور زدن نيروها توسط عراق بسيار زياد بود.
بچه ها اين را ميدانستند و عزم آن داشتند كه آنشب با چنگ و دندان هم كه شده اين پيشروي را انجام دهند اگر چه به قيمت شهادت همگي تمام شود.
در آن شب باراني و سرد ، زمين فاو كه پوشيده از خاك رس است در اثر باران بشدت لغزنده بود و راه رفتن را بسيار مشكل ميكرد.
نيروها در كاميون بدون چادر از سرما ميلرزيدند اما قلبهايي استوار و مملو از ايمان در سينه هايشان ميتپيد.
آنها برگزيدگاني بودند كه آنشب قرعه فال اولياء خاص بودن بنام آنها افتاده بود. آنها اين لحظات را سالها پيش هنگاميكه در حملات قبلي شركت كرده بودند آرزو داشتند اما وعده ديدار تا آنشب به تاخير افتاده بود خواست دلدار آن بود كه دلدادگان را در اين شب سرد در باران و در دل تاريكيهاي مخوف فاو امتحان كند و آنگاه به ديدار مفتخرشان سازد و اينان نيز ديدار را به هر قيمت ميطلبيدند.
سيداحمد از چند روز قبل ناخن پايش زخم شده، بطوري دردناك شده بود كه براي حركت كردن نيز از ديگران كمك ميگرفت، ناراحتي از چرك و ورم پا با كمترين فشار و ضربه به نحو عجيبي تشديد ميشد.
ورم انگشت پا در آخرين روزها آنچنان بود كه به هيچوقت امكان پوشيدن پوتين براي او نبود…
در چادر فرماندهي صحبتي شد راجع به آنكه سيداحمد با وجود داشتن مسئوليت در يگان مربوطه بخاطر مسئله پايش نمي تواند شركت كند و بايد براي مداوا به عقب فرستاده شود.
به محض آنكه اين سخن به گوش سيداحمد رسيد، بسيار ناراحت شد و لحظاتي چند از نظرها پنهان شد و ناگهان همه ديدند كه او در حاليكه پوتين بر پاي دارد و بندهاي آنرا محكم بسته است، نزديك ميشود و هيچگونه آثار درد از خود بروز نميدهد و با خنده ميگويد اين پا ميخواست مانع من شود من هم او را ادب كردم ….
آري او بر درد غلبه كرده بود تا از ديدار معشوق باز نماند او آن درد جانفرسا را بر جان ميريخت و به روي نميآورد او پايش را كه ميخواست او را زنداني تن كند و از پرواز در ملكوت باز دارد زنداني كرد و خود را آزاد نمود.
آري درد از دست دادن فوز عظيم شهادت ، نزد او از اين درد و از هر درد ديگري بزرگتر بود.
بهرحال تمامي كفر ،آن شب با تمامي ايمان مصاف داد و شكست خورد. رزمندگان بارها زمين خوردند اما از پيشروي نايستادند و جنگيدند تا فاو ايمن گشت.
پاسگاهي بر سر راه بود عده اي بايد با پاسگاه درگير ميشدند و عده اي خاكريز بعدي دشمن را تصرف ميكردند.خاكريز فتح شد اما آقا سيد همراه با ساير رزمندگان هنوز با پاسگاه درگير بودند از داخل پاسگاه تيربارها همچنان شليك ميكردند.
همزمان ، عده اي از بچه ها پاسگاه را دور ميزنند و تعدادي از سربازهاي عراقي را مشاهده ميكنند كه قصد تسليم شدن دارند ولي لحظاتي بعد از پشت توسط سربازان ديگر عراقي به رگبار بسته ميشوند.
سيداحمد جلودار دسته اي از رزمندگان بود كه بايد با پاسگاه درگير ميشدند. بسياري از اين رزمندگان علاوه بر ايمان راسخ خود به حضور سيداحمد در ميانشان دلگرم بودند. و بنا بر گفته خودشان با شنيدن فرياد سيداحمد حمله را شدت ميبخشيدند.
در حاليكه پاسگاه توسط بچه هاي او هر طرف مورد حمله بود خاكريز فتح شد اما پاسگاه هنوز سقوط نكرده بود و ازداخل آن تير بارها همچنان شليك ميكردند و ناگهان در آن صبحگاه مقدس در هنگامي كه ملائكه خداوند خالصترين عبادات بندگان را به درگاه باريتعالي ميبرند آقا سيد و تعدادي از دوستانش مورد اصابت قرار مي گيرند.
شهيد برقعي نيز در حاليكه حتي ذره اي در مجاهدتش وقفه حاصل نشده است بر زمين ميافتد و نماز شب را با وضوي خون ، به جهاد في سبيل الله پيوند ميدهد.
… صبح نزديك ميشد ولي پاسگاه هنوز سقوط نكرده بود. آخرين دستور آن بود كه خاكريز فتح شده تخليه و خاكريز ديگري در نزديكي پاسگاه احداث شود و پدافند از آن نقطه صورت گيرد. اين كار طبق دستور انجام ميپذيرد و خاكريز پدافندي با تمام مشكلات احداث ميشود و زخميهاي نزديكتر به پشت خاكريز منتقل ميشوند.
در آن گل ولاي حتي حركت فرد سالم نيز با اشكال روبرو بود اما آنان علي رغم خستگي مفرط، زير آتش توپ و خمپاره و تير مستقيم نهايت تلاش خود را بكار بردند.
امدادگر گردان ميگويد، آقا سيد احمد بفاصله كمي از پاسگاه بر روي زمين قرار داشت ، بعلت تاريكي ابتدا شك كردم، از او سوال كردم ، آقا سيد توئي؟ گفت آره . گفتم : بايد زخمت را ببندم و به عقب برگردانم. (اگر چه در آن شرايط اين كار قريب به محال بوده است) گفت؛ نه ، اگر ميخواهي كمك كني مرا رو به پاسگاه بر روي شكم قرار بده (گويا از شدت ضعف خودش نميتوانست اين كار را انجام دهد) اين كار را كردم، بدنش خونين بود. آهسته گفت : نارنجكت را بمن بده. من با وجود آنكه فقط يك نارنجك داشتم آنرا به او دادم و او در حاليكه نارنجك را در دست ميفشرد سر به سجده بر زمين گذاشت و مشغول گفتن ذكر شد و يا حسين او بگوش ميرسد.
لحظاتي بعد دوست ديگري در ميرسد او نيز ميپرسد: آقا سيد تو هستي؟ ميگويد آري ، دوست دمي زير رگبار نزد او مينشبند و سعي دارد او را برگردان. در اين هنگام تيري ديگر به آقا سيد فرزند فاطمه زهرا (س) اصابت ميكند. او به دوستش ميگويد،اين شد سه تا تير. سپس آقا سيد با اصرار دوستش را راهي خاكريز عقب ميكند و باخود ذكر شهادتين و نداي يا حسين بر لب دارد.
او ، اين لحظات را از قبل پيش بيني كرده بود. چند روز قبل كه در نماز امام جماعت بود، در فاصله دو نماز در سخن كوتاهي گفت : گويا بنا بوده ما را به عمليات ببرند و تا حالا نبرده اند. شايد خطائي از ما سر زده است كه از ما سلب توفيق شده است.
برادران ، فرصتي به ما داه شده ه دوباره وضع خود را بررسي كنيم و … : آنگاه اضافه كردكه : "اين حمله والفجر 8 است و من اطمينان دارم كه اگر به عنايت اما م هشتم كه با او علاقه نزديكي دارم، فضل خدا شامل حالم شود ، در همين عمليات خواهد شد و .."
بدينگونه لبيك گوي نداي هل من ناصر حسين (ع) به عهد خويش وفا ميكند و سر بردامن مولا و ذكر گويان در حاليكه با خون خويش صحت اين جملات را گواهي كرده است شهادت ميدهد كه آشهدان لا اله الاالله و اشهد ان محمد رسول ا… .
جسم مطهرش چون مولايش حسين (ع) در بيابان، بين نيروهاي خودي و دشمن بر زمين ميماند و روحش در جوار خداوند به مقامات و كمالات و رضوان الهي دست مييابد و اين است پيروزي بزرگ كه همه كس را بدان رتبه بار ندهند و اين مقام تنها اولياء خاص را در خود جاي ميدهد.
زندگي او و شهادتش همه تبلوري از تسليم در مقابل معبودش بود. خداوند او را با اجداد طاهرينش ائمه اطهار عليهم السلام محشور فرمايد و همه ما را مشمول دعاي خير شهيدان بگرداند.
والسلام عليه يوم ولد
و يوم استشهد
و يوم يبعث حيا.
وصيتنامه شهيد مفقود سيداحمد برقعي
بسم ا… الرحمن الرحيم
بنام يكتا معبودم و خالقم و پروردگارم:
پروردگارا، الها ، معبودا: به اراده ات سوگند كه كوچكتر از آنم كه ستايشت كنم و لب به حمدت باز كنم اما اميدوارم كه همين ستايش و حمدت راه رستگاريم باشد.
خدايا اگر قرار باشد گناهانم را بر زبان جاري كنم و بدانها اقرار كنم، سالها و به مدت عمرم خواهد كشيد.
خدايا اگر بخواهم ناسپاسي هايم را ذكر كنم از تو خجالت ميكشم.
خدايا بارها گفته ام كه بجز لطف و رحمتت به هيچ چيز ديگر اميد ندارم.
الهي و ربي من لي غيرك اسئله كشف ضري و النظر في امري. خداوندا اگر بنا باشد بر اساس عملم به حسابم رسيدگي شود فقط به خودت پناه ميبرم ، الهي عاملنا بقضلك و لا تعاملنا بعدلك
بارالها : من شرمندگيم زياد است ولي بسوي تو دست دراز كردم . تو را صدا زدم از تو خواسته ام كه در ترك معاصي كمك كني.
به خاطر اشتباهاتم اگر قصد كني كه مرا به سرنوشتي دچار سازي كه از كرم تو دور باشد فرياد خواهم زد: چاره اي جز اين ندارم چون ميدانم شكر گزار نبودم ولي اين راه برايم باقي مانده است كه التماس كنم.الهي قصد جسارت ندارم تو بزرگتر از آني كه هر كسي فكر كند… به جودت و كرمت بر من ببخش "الهي اخذتني بجرمي اخذتك بعفوك وان اخذتني بذنوبي اخذتك بمغفرتك و ان ادخلتني النار اعلمت اهلها اني احبك.
خدايا اگر مرا بخاطر جرمم گيري تو را به بخششت ميگيريم و اگر مرا به گناهانم بگيري تو را به مغفرتت ميگيرم و اگر مرا داخل جهنم و آتش كني به اهل آتش فرياد خواهم زد كه من تو را دوست داشتم.
بارالها تو ميداني كه اگر گناه و خطائي از من سرزده است نه به معني مخالفت تو بوده است بلكه از روي ناداني من بوده است. ميدانم كه هيچكس را ياراي فرار از حيطه حكومت نيست بنا بر اين همانند يك بنده حقير و محزون فقط به خودت پناه ميآورم.
خدايا شنيدم كه فرمودي :
"عبدي اطعني حتي اجعلك مثلي او مثلي ان اقول كن فيكون و عبدي يقول كن فيكون "
بنده من تو مرا اطاعت كن تا ترا همانند خودم قرار دهم. من مي گويم……؟….ميشود.
اما، اما پروردگارم اين درگرو اخلاص در عمل است. اين در گرو الهي شدن است نه اينكه هر بار توبه كنم و لحظاتي بعد توبه را بشكنم بقولي بارها خداي متعالي بجاي بنده ذليلش از گناهي كه از او سر زده شرمسار است.
كرم بين و لطف خداوندگار گنه بنده كرده است او شرمسار
خدايا چشم اميدم به توست اميدوارم هيچگاه از ياد تو غافل نشوم ، دعايم شب و روز اين است كه در عملم اخلاص باشد و بتوانم لحظه لحظه عمرم را از ريا پاك كنم.
مدتي فرياد زدم كه يا اباعبدا… (ع) اي كاش ما در كربلا ميبوديم و در راه اسلامت جان ميباختيم. ليكن حسين جان بخدايت قسم كه اگر تمام عزيزانمان به شهادت برسند لحظه اي از مظلوميت تو را نمي توانيم ترسيم كنيم فقط تنها اميدمان اين است كه با باز شدن را ه كربلا چشمان حقيرمان را به لبخند امام عزيز و خانواده هاي محترم شهدا بدوزيم.
خدايا تو را به مادرم فاطمه زهرا (سلام الله عليها) قسم ميدهم كه به مرگ در بسترم رضايت مده ، شهادت را نصيبم فرما. شهادتي كه حداقل شباهتي بشهادت مظلومانه علي اكبر داشته باشد يا شهادتي چون سرور و مولايم علي (ع) با فرق شكافته ، يا شهادتي چون شهادت ابوالفضل (ع) با دو دست بريده ؛ و يا شهادتي به مثال مولاي شهيدمان حسين (ع) با سر بريده.
خدايا به مهديت بگو كه بندگانت مخلص اويند و منتظر تكيه دادن او بديوار كعبه اند به علي (ع) بگو امت اسلامي ما ديگر امام خود را حتي يك لحظه چون تو خانه نشين نخواهند كرد.به حسين (ع) بگو كه يارانت ميآيند و مشتاق ديدن روي صاحبخانه اند، بگو آنان در اين راه سر و جان داده اند و پيكرهايشان در سرما و گرما مانده است. خدايا به خانواده محترم شهدا صبر عطا كن تا شكرگزار نعمتي باشند كه بدانها ارزاني داشته اي ، برادرانم ،عزيزان و دوستانم.
عاجزانه ميخواهم بديهايي را كه از حقير در مدتي كه با شما در تماس بوده ام ديده ايد انشاءا.. حلال كنيد. برادرانم ، شما را به تقواي الهي و ثبات قدم ، جلوگيري از تصميم گيريهاي عجولانه تاكيد بر نظم و نظام و جلوگيري شديد از ارتكاب به غيبت ، دروغ و تهمت ، رها نكردن دعاها و مجامع روحاني و عارفانه دعوت ميكنم.
شايد حقير در اين مدتها نتوانسته باشم آنطور كه بايد وظيفه ام را در قبال شما عزيران انجام دهم ، چه تذكر دادن و چه ايجاد زمينه پذيرفتن و تذكر به خودم. ولي شما را شديداً به رعايت اصل امر به معروف و نهي از منكر توصيه ميكنم. مبادا برداشتهاي اشتباه از دوستيها و رفاقتها مانع از انجام وظايف گردد. برادران سعي كنيد در كارها عواطف را كنار گذاشته و با جديت به انجام وظايف بپردازيم.
برادران سعي كنيد مصداق : المومن حزنه في قلبه و بشره في وجهه . باشيد.
در جمع گروهي هستند كه روحهاي لطيفي دارند. سعي كنيد با جديت و رعايت اصول اخلاقي با آنها رفتار شود.
برادرانم شما را از تكرويها و خود رايي ها بر حذر ميدارم ، همواره امرهم شوري بينهم را مد نظر داشته باشيد.
برادرانم از علائق مواظبت كنيد. مبادا علاقه ها انسان را از … بخاطر انجام وظيفه باز دارد.
برادراني كه در جمعمان مجروح و معلول انقلاب كبير اسلاميند انشاءا… به بزرگواريشان حلالم ميكنند. شما عزيزان حق زيادي بگردن ما داريد كه حتي يك درصد از آن را هم ادا نكرده ايم.
برادراني كه مدتها پيش شاگرد آنها بوده ام انشاءا.. حلالم ميكنند. مخصوصاً حاج صالح ، حاج آقا محمدي ، حاج آقا اكبريان و ديگر عزيزان . استادان عزيز تنها شنيدن و مزاحم شما شدن من برايم كافي نبوده و نيست بلكه معتقدم بايد در تماسها نقش بپذيرم و صفات عاليه انساني را از عباد صالح كسب كنم و عمل نمايم.
عزيزان وقتي فكر ميكنم كه آيا چند درصد از نمازهايمان براي خداست و چقدر در اين نمازها توجه داريم و خود را به خدا ميسپاريم بر خود ميلرزم. بارها گفته ام كه خداوند متعال در اين معامله فايده اي نميكند.5 اما چه باك كه خودش ميفرمايد؛ اي بنده من قسم به حقي كه به گردن من داري تو را بسيار دوست دارم….
خدايا بر من ببخش اين جسارتها را ولي نمي دانم بايد با چه زباني بگويم، در فكر اين هستم كه اگر بخواهي بر من نظر لطفي كني و مرا به آرزويم برساني آيا ظرفيتش را دارم يا نه.
فقط خود را به تو ميسپارم و اراده ات را بر تصميم خود حاكم ميدانم.
پدر و مارد گرامي ، سخن خاصي با شما عزيزان ندارم جز طلب حلاليت، ميدانم كه نتوانستم حق فرزندي را ادا كنم. حتي اگر همدان هم بودم زياد خدمت شما نبودم انشاءا… حلالم ميكنيد. انشاءا… بتوانم با شهادتم راه كربلا را برايتان بگشايم و با رضايت شما از خدا براي خود طلب مغفرت كنم. صبور هستيد انشاءا… استقامت كنيد كه اين شهادتها در مقابل آقا اباعبدا… هيچ است و مطمئن باشيد كه چيزي جز خواست درونيام نيست. گريه ها را فقط براي ائمه اطهار عليهم السلام نمايان كنيد. مبادا دشمن از فغان شما خندان شود.
برادرم …جداً دعا كنيد خدا ما را بيامرزد. انشاءا… در انجام وظايف منصور باشيد. برادرم … بياد ندارم در مورد شما هم وظيفه ام را انجام داده باشم. انشاءا… حلالمان كنيد.
در پايان از تمامي رفقايم، استادانم و پدر و مادرم حلالي ميخواهم ،از وضع من خبرداشتيد 7
شديداً محتاح دعا هستم از خدا برايم طلب مغفرت و آمرزش نمائيد. امام را دعا كنيد. برادرانم … 8 حلالم كنيد.
والسلام و عبادالله الصالحين
حقير سيداحمد برقعي
از لابلاي يادداشتهاي جبهه
جملات زير قسمتهايي از نوشته اي است كه حدود يك ماه قبل از شهادت يادداشت كرده است.
امروز يكشنبه 21/10/64 است … اينجا شبهاي عجيبي دارد… نگهبانيها جالب است … با نگاه به آسمان بياد شبهاي كوفه و ناله هاي علي (ع) افتادم … صفائي دارد، هيچكدام از جبهه آمدنهايم اين طور نبوده است… سلماني هم ميكنم كه اين سرها شايد تقديم پروردگار شود.
نميدانم وعده وصال چه موقع است ولي اينجا فرق دارد با همه جا ….
امروز صبح 24/10/64 پيش بچه هاي گروه يك ساعتي در مورد وصيتنامه نوشتن تعريف كرديم تا چه بنويسند. صبحها يك ساعت احكام و از اين حرفها گفته ميشود. بعد از نماز صبحها زيارت عاشورا ميخوانيم.
در جمع كوچكي كه برادران تقوي طلب ، بابائي ، زارعي ، برادرم رستمي و … حضور داشتند گفتم به خدا پناه ببريم از اينكه در نوشتن وصيتنامه هايمان بدنبال آفرينش يك اثر هنري باشيم.
شب جمعه 27/10/64
… كاري را شروع كرديم كه شبها هر يك از بچه ها چند دقيقه اي صحبت ميكنند. اين در دريافتن روحياتشان قدم بزرگي است … آقا رضا مسئله اخلاص در نيت را فرمودند، كه خوب بود و پس از آن عده اي از من سوال ميكردند كه اگر بخواهيم براي خدا كار كنيم، چگونه بايد نيت كنيم و …
6/11 يكشنبه به اهواز براي حمام رفتيم. زير دوش آب گرم زيادي خوشحال شدم كه خطرناك بود و هست . گفتم يكماه حمام نديده اينطور خوشحال ميشوم، يك عمر فراق يار را احساس نكرده چگونه وقتي جلوه كرد بفهمم و خوشحال شوم.
صبح 7/11/64
يك هفته اي است ننوشته ام،صحبتي كردم پس از نماز مغرب و سخن اين بود كه بايد با هم مهربان باشيم و به هم محبت كنيم و بايد به يكديگر كمك كنيم تا وصل شويم. آيا ما رفيق نيمه راهيم يا آنها كه رفته اند و در حال گفتن بودم كه احساس كردم چيزهايي كه مي گويم هيچگاه نفهميده بودم…. شبي بود ، بچه ها يكساعتي گريه كردند دست در گردن هم و سوره والعصر را در گوش يكديگر ميخواندند…
شبي به جلو رفتم با برادر … و بابائي ، خوب و جالب و عبرت آور بود … با برادر ….چند ساعتي سيم تلفن ميكشيديم كه صبر بسياري لازم داست و خيلي خوب بود .9 حقير فكر ميكنم در به خدا رسيدن عالم شدن شرط است . البته نه شرط كافي بلكه شرط لازم.
آدم در جاهاي مختلف تحت شرايط گوناگوني قرار ميگيرد كه اگر مسلح نباشد يا آبروي اسلام ميرود يا آبروي حزب ا… يا دست كم آبروي خودش ، مگر اينكه آسه بيا آسه برو … كه تازه اينهم در آن دنيا دردسر دارد.
معمولاً مي گويند: انقلاب و حضور امام عزيز را نعمتي بزرگ ميدانم اما امام، هر امتي را لازم ندارند بلكه امتي ميخواهند ، پاك ، مهذب ، صاف ، عالم ، بي توقع ،ايثارگر، شهادت طلب ، عاشق ،فداكار و پيرو … اگر اينطور هستيم بسم الله …..
لازم است امت اسلام بخوبي خوارج و معاويه ها و يزيدهاي انقلاب را بشناسند كه گريه پس از شهادت علي (ع) فايده ندارد.
اگر مرد هستيم بايد از سيلي خوردن زهرا سلام الله عليها و از پشت در گذاردن و ميخ بر پهلوي آن عزيز رسول ا… فرو كردن جلوگيري كنيم اگر نه شال به گردن علي (ع) وصي رسول ا.. (ص) مياندازند و در كوچه ها ميكشند و ماهم مي گوئيم مگر علي نماز ميخواند، 1400 سال ديگر بايد ياران حضرت مهدي فرياد بزنند: اشهد انك قد اقمت الصلوة .
مناجاتي به قلم شهيد 10
بارالها نميدانم كه چه چيز بر قلبم جاري خواهد شد، و هنوز هم نميدانم كه مردم ترشحات قلم كدامين ناآدم را ميخوانند ، عبدي بتو پيوند خورده يا ناعبدي با شيطان همنشين.
عمري است كه در تلاش رسيدن به معبود تلاشها شد، ليك ترسم از آن روزهايي است كه خانه و حريم دل را بدست غاصب سپرده در غصب ملك الهي كمك كار ابليس شدم. آنگاه گاهي كه شيطان اعمال ناشايستم را بارنگي زيبا با تمام مهارتها كه در فريبها و نيرنگها داراست ملون ساخته و ساعتها و روزها در آن مسير رنگ شده گام برداشتم و زماني به غير حق بودن راه پي بردم كه چند صباحي گذشته بود و فرصتهاي از دست رفته را با هيچ قيمتي پس نميدادند.
در جواب اعتراضم بعنوان تذكر روايت شريفه : ان الله في ايام دهركم نفحات آمد و آنگاه كه از بيدادهاي نفس به درگاه حضرت دوست فرياد زدم ندا آمد كه گفتم بر حذر باشيد. يوسف صديق ندا داد كه "ان النفس لامارة … خداوندا باز هم متوقف شدم فقط اينرا ميدانم كه هر چه قرار باشد نوشته شود از قلم جاري ميشود
مدتها است كه در تب و تابي شديد بسر ميبرم. نميدانم كه آيا در لحظه شنيدن نداي ارجعي تو در چه حالي خواهم بود مباد كه بر بنده گنهكار خود شك را بپسندي ، هميشه از شكها ترس داشته ام ولي در كنار ترس اميد به ذات اقدست .
معبودا گاهي ازاينكه مدتها پيش چرا نتوانسته ام آدمي شايسته درگاهت شوم اندوهگين ميشوم ولي امان از شيطان كه همان حال را هم نميگذاشت بماند و باخوشي موقتي مرا مشغول ميساخت و اندوه را فراموش ميكردم و خودت هم ميديدي كه گاهي همان اندوه را شيطان غصب ميكرد و بيچاره ما كه با اندوهمان دچار ريا ميشويم.در گناه ها هم بذات اقدست قسم هميشه يادت بودم. گاهي هم خجالت ميكشيدم كه تو مرا نگاه ميكني ولي با پرروئي هر چه بيشتر ميگفتم:
خداوندا بحق هشت و چارت زما بگذر شتر ديدي نديدي
اين اواخر بود كه معناي مرده بودن مردم در حيات ظاهرشان كه خودم هم جزو آنهايم را فهميده بودم و حتماً اين هم عنايت خودت بود. فكر ميكردم مردن يعني حركت نكردن ، اما مردن يعني بدور خود چرخيدن ، مردن يعني روزمرگي و وقتي ميديدم خودم آنطور هستم فهميدم مرده يعني من ، چون اصلاً نوري نميبينم پس چه حركتي در ظلمت و چه انگيزه اي براي حركت اين را در جمع دوستانت گفتم كه خودت شاهد بودي كه خودم را ميگفتم و الا در آن جمع همه از من بهتر بودند.
معبودا ؛
حركت فكري و حيات عقيدتي خودم را ابتدا مديون عنايت تو و بعد از آن زمينه اي كه تو ساختي "جبهه" هستم. بارها در جبهه فكر ميكردم كه اگر تو اجازه نمي دادي كه بدانجا بروم الان در چه حالي بودم…
خسرالدنيا و الاخره . با جرأت مي گويم كه اگر جبهه نرفته بودم نه بنده بودم نه …
شبهاي جبهه مانند شبهاي جاهاي خوب است . فرصتي بود تا با تو تصفيه حساب كنم اما آنوقتها فقط بلد بودم آسمان را نگاه كنم همين آدم در نعمتي كه هر دوازده ساعت پيش ميآيد و دوازده ساعت هم طول ميكشد، شب باشد، و بلد نباشد….
شب شد و افسرده دلان از گناه از دل خود ناله كشيدند و آه
ولي افسوس كه ما اينطور نبوديم نمي دانم تو با آدمي كه بارها خواند و به اين و آن گفت كه "قم الليل الا قليلا" ولي خود عامل نبود چگونه رفتار خواهي كرد؟ … حتماً و حتماً دل بيدار نبود. يا دست در دست كسي ديگر بود و خواب بودنش را با رنگ بيداري نمايش مي دادند.
خواب هرگز نكند آنكه دلش بيدار است ما شبي صبح نكرديم به بيداري دل
پس از عنايات تو و "جبهه" در تكان خوردنها و فكر كردنهايم خون شهدا موثر بودند. خبر آنهائيكه مدتها در ميان ما بودند عالمي ديگر را ميساخت توانايي شرح اين را ندارم تنها يك حرفي هست كه نميدانم چگونه بگويم آيا قيمت و خرج بيداري آدمي مثل من اينقدر سنگين است و به بهاي خون شهيدان عزيزي چون … ميباشد؟ آنوقت اگر آدمي اين بيداريش تنها چند روز طول كشيد و دوباره بيچاره شد تو با او چگونه رفتاري داري. اعوذبالله من اعمالي اين گاهگاه ها را تا بحال نوشته ام اگر جمع شود تا همين ايام اخير را پر ميكند.
بارالها مدتي است كه در حال عجيبي بسر مي برم ، هنوز هم اسمي براي اين موقعيت نيافته ام. زندگي هر كسي معمول اًتحت تاثيرسخنان ، حركات نگاه ها افكار و خطها و رفت و آمدهاي دوستانش ميباشد. اين قسمت شرح بسيار دارد حكايت رفاقتها.
با تمام علاقه اي كه به دوستانم داشته ام و دارم به تازگي دوريها و فراقشان آنچنان ديگر آزار دهنده نيست مثل سابق نيست احساس ميكنم نبايد آنها را بصورت حجابي بين خود و خدا قرار داد نميدانم چه موقعيتي است شايد عدم توانايي در شرح اين قسم هم مصلحت پروردگار متعال است اينروزها با ديدن كوچكترين جريانات بياد ذات حضرت دوست ميافتم و بيشتر خود را بدهكار مييابم در مشهد معامله اي كودكانه با حضرتش كردم هنوز بها را نداده جواب آمد. اما دريغا كه اين حالتها زود گذر است . تقاضايي از حضرتش كردم. البته با وساطت امام رضا (ع) كه علاقه شديدي در طي چند سال اخير بزيارتشان پيدا كرده ام هنوز نميدانم تقاضا مورد قبول واقع شده است يا نه. ولي كرامت ايشان مرا به اصرار بيشتر ترغيب كرد.
يا ارحم الراحمين. از شر شيطان و از گناه ، "امن من مكرالله" بدامن پر مهر خودت سر ميگذارم ولي شوقي عجيب سراپاي وجودم را گرفته است. براي اولين بار احساس ميكنم خطاب آيه شريفه قل يا عبادي الذين مستقيماً با خودم است.
پروردگارم ،اگر كسي بمن ظلم مي كند زود ناراحت ميشوم ولي تو ، بزرگ هستي برايم قابل فهم نيست ، نمي فهمم اينهمه سخاوت و كرامت و بخشش و گذشت را وقتي يادم ميآيد كه بهنگام گناه مرا ميديدي وحشت وجودم را در خود غرق ميكند ولي شوق عجيب كار خود را كرده است.
خدايا اين را نميفهمم ، هنوز فكر مي كنم راه تا عشقبازي بسيار است ، اگر اين ابتداي راه باشد، حتي يك لحظه ، واي بقيه راه، سوختن را نمي دانم فنا شدن را نميفهمم ، از خود هجرت كردن را نميدانم، ولي احساس ميكنم در پناه تو ابتدا هيچ شدن و سپس همه چيز شدن است.
در پناه معشوقي كه هيچيك از اله هاي دروغين نميتوانند جاي همه جاي او را بگيرند. اگر من فقير و بي چيز و بيچاره اينطور احساس كنم. عاشقان واقعي چه ميكشند. اگر كسي عاشق كسي ديگر شود و معشوق بفهمد كه عاشقي پيدا شده در پي آن است كه عيبهاي خود را بپوشاند تا عاشق از او دست نكشد. گاه بي اهميتي كند تا عاشق را آتش زند ولي پروردگارا تو نه عيبي داري كه بپوشي و نه بي اهميتي كرده اي هميشه خود را نشان داده اي ولي كودكي پاك كه درگير عشق منبع فيض شود.
در مقدمات اسير ، در وسائل درگير، در پلها مسحور ، در راه ها حيران ، در واسطه ها نگران و در دامن جرقه هاي گريان مائيم و هز از چند گاهي نگاهي به گذشته و حسرت عمر بر باد رفته و آهي از دل و تقاضائي بر لب كه الهي هب لي با اين دلها ترا يافت و مگر اين پاها توان راه تو را دارد اگر بخواهم بيايم بايد تو بخواهي تا بخواهم . آنگاه ديگر مشكلي نخواهد بود. ولي اگر نخواهي و قبول نكني. مرتباً مثل آدمي كه در باتلاقي تا گلو فرو ميرود و يكدفعه پايش بجاي سختي ميرسد چند لحظه اي اميد و دوباره سقوط ، …
عزيزا؛ اين نيست كه جرقه اي بزني و رها سازي كه رها نميسازي آدمي كه در باتلاق است را كه نميشود گرفت و رها كرد؛ آنقدر بايد گرفت تا كاملاً بدرآيد.
اينها را هم خودت يادداده اي هر كجا هم بروم آخر كارم با تست گيرم كه روزي هم مرا با وسوسه هايم تنها گذاشتي، خودت كه ميداني نتيجه چيست پس براي چه مرا بخود وا ميگذاري تو كه بنده خود را ميشناسي .
ميخواهي ثابت كني كه " بنده شيطان " يعني شيطان ؟ به ذات پاكت قسم با جان و دل قبول دارم بس است ديگر طاقت ساقط شده ، صبرايوب كه ندارم.
اينها را نگفته بودم فكر نميكردم بگويم ولي اگر تو نخواهي كه بگويم فرصت نوشتن هم نميدهي.
چطور ترا خوش آمده است كه صبر كني و در حضورت گناه كنم، آنوقت پس از گناه براي توبه گناه گريه كنم. چرا اين گريه در مقام رضا نباشد به ما كه اجازه داده ايد زاري كنيم چرا در بالاترها نه ، زاري آنجاها شاهد با اشك نيست و خون است آنرا هم نمي دانم.
اگر تو صبر داري كه بندگانت گناه كنند من صبر ندارم كه اسمم بنده باشد و تو اجازه گناه بدهي در حرم امام رضا (ع) هم گفتم يا توانايي حفظ كامل از گناه تا آخرين لحظه حيات يا عدم حضور در دنيا هر كدام از اين دو تو را خوش آمد آنطور راضيم. الان احساس ميكنم خودم به دومي علاقه بيشتري دارم نه اينكه در اراده تو شك كنم العياذبالله ، ولي نميدانم چرا تمايل و ميل و كشش بدان سو است.
ترس از شيطان است ، عدم اعتماد بنفس است ، تجربه هاي تلخ زندگاني ناپا ك است ، ترس از قطع است ، خوف از انقطاع يا شوق وصل است ، نميدانم.
|